سلام بر دلتنگی
مثل اینکه عادت کردم به خاطره نوشتن ... قبلا ها رو کاغذ می نوشتم اما حالا دوست دارم تو وبلاگ
بنویسم .... خوب .... امروز اصلا حال خوشی نداشتم .... نتونستم واسه کلاس 8-9:30 خودم رو برسونم
اما واسه کلاس ساعت 11:30 خودم رو رسوندم ... این کلاس برخلاف همیشه که حال ادم رو میگرفت
این دفعه کلی حال داد ...چون استاد نیومده بود !!! .... با سپیده دوستم ، رفتیم بوفه یه چیزی خوردیم و
بعد منتظر شدیم تا خواهرش بیاد دنبالمون .... من تو سه راه پیاده شدم ...اخه از اون به بعدش مَسیرا
نمی خورد... منم سواره یه تاکسی شدم و رفتم .... یه تک زنگ به علی زدم تا زنگ بزنه ببینم اگه مغازه
هست برم ببینمش اما پشیمون شدم چون اصلا حالم خوب نبود .... علی هم که زنگ زد گفتم نمی شه
بیام ..... اما بعد بازم پشیمون شدم !!! .... اس ام اس زدم که میام جلو دانشگاهتون تا ببینمت ....
رفتم سمت دانشگاهش... یه چند متری فاصله داشتم که دیدم خودش داره میاد .... پشت سرشم دوستاش
....البته اونا رفتن ....اااااااااااااااااااه.....خیلی با جزئیات می نویسم نه ؟؟!!! ... حوصله ی خودم سر رفت
کلی بگم ؟!!! :
برنامه های روزانه ی من :
برنامه های اصلی : خوردن ، خوابیدن ، نماز خوندن و موزیک گوش کردن !
برنامه های فرعی : خوندن اس ام اس دوستا ، تک زنگ بازی با دوستا ، تماشای تی وی ، اذیت کردن
داداشِ کوچیکم ...
برنامه های زورکی : نوشتن ِ تمرینهای کتابا ، درس خوندن ، تحقیقِ واسه نمره گرفتن....
ای بابا اینم که خیلی کلی شد .... خوب راستش .... بازم دلم گرفته...دلم تنگه ..تنگه چی؟ ...نمیدونم...
بابا خوبه ...مامان خوبه....دایی...خاله............خوبن....علی خوبه....مامانش خوبه.... رعنا خوبه...
دوستام خوبن.... دانشگاه خوبه.....استادا خوبن.... اتاقم خوبه.... همه چی خوبه ..... اما چرا بازم
احساس می کنم یه چیزی جاش خالیه ..... کم میارم.... گاهی می زنه به سرم ... برم واسه علی
درد و دل کنم .... اما وقتی صداش رو از اون وره سیمها می شنوم یا قیافش رو اون وره میزِ کارش
میبینم زبونم قفل میشه .... خودش درگیره هزار جور مشکله ..... منم برم دردمو بهش بگم
سنگینترش میکنم .... شاید به قیافه ی خندونش نگاه کنی و بگی طوریش نیست .... در حالیکه
دلش میسوزه و چیزی نمیگه .... میریزه تو دلش .... میخنده و می خندونه ..... جای تامل برانگیزش
همینه که نه ناراحتیش رو نشون میده نه میزاره ناراحت بمونی.... گاهی که از کوره در میرم این چیزا
یادم نمیمونه ....واسه همین بهش حمله میکنم.... خیلی وقت بود دلم می خواست دوباره مثل
یکسال پیش بریم بیرون صفا کنیم.... راستش از یه جا نشستن خسته شده بودم ، اما میترسیدم بگم و
دوباره روز از نو روزی از نو..... ترس از مامور ...تو جلو برو من میام .... الان یکی میبینه و...
خلاصه ..تا اینکه دیدم ... خودش پیشنهاد داد .... اما...................................................
خوب.... نمی دونم چرا نمی خوام برم...دوست دارم اما ...شاید یه وقت دیگه....
معلوم نیست چم شده.... اوضاع یه جوری خط خطی.... اما خدارو 1000مرتبه شکر که هوامونو
داره ..... این روزا فقط یادِ اون روزا م..... هرچیزی تو زمان خودش می تونه قشنگ باشه ....
حتما 1 سال بعد هم یاد این روزا خواهم بود ....
حال را دریاب ، لحظه ها در گذرند !
یا علی
ArimlE